پس از حدود سه سال فعالیت کادر سردبیری مجله شعر (مصطفی محدثی خراسانی/ سردبیر، علیمحمد مؤدب و امید مهدینژاد/ دبیران تحریریه، و علی داوودی/ مدیر هنری)، چند روز پیش بنا به تصمیم مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری، این کادر دچار تغییراتی شد. «محمدرضا تقیدخت» نویسنده و منتقد جوان اما صاحب قلم و اندیشه (که برخی از نوشتههایش در همین مجله شعر نیز منتشر شده بود)، بهعنوان دبیر تحریریه جدید مشغول به کار شد و همچنین مقرر شد مصطفی محدثی خراسانی تا انتخاب سردبیر جدید، همچنان در سمت سردبیر انجام وظیفه نماید.
هرچند علیالقاعده، من ـ بهعنوان دبیر تحریریه معزول ـ نباید از این تغییرات خرسند باشم، اما به طرز کاملاً برعکسی (!) اینچنین نیست و من این تغییرات را اتفاقی فرخنده و مطلوب میبینم. به زعم من، مجله شعر در ماههای آخر انتشار خود، به نوعی کرختی دچار شده بود و به چنین تغییراتی احتیاج مبرم داشت. در ماههای آخر، نه سردبیر و نه دبیران تحریریه به علت کثرت مشاغلی که داشتند، چندانکه باید برای مجله وقت و انرژی نمیگذاشتند. این امر، علاوه بر تأخیرات مکرر حوزه هنری در پرداخت حقالزحمهها و حقالتألیفها، موجب میشد عملاً امکان یک فعالیت جدی و هدفمند در مجله شعر وجود نداشته باشد.
این وضعیت، بهخصوص در آخرین شماره سال 1387 بهتمامی مشهود بود. شمارهای که من ـ بهعنوان دبیر تحریریه، که علیالاصول بخش اعظم مراحل تدوین مجله توسط او انجام میگرفت ـ پس از چاپ و انتشار، آن را مشاهده کردم! این شماره از مجله شعر، گذشته از اینکه سرشار بود از اغلاط تایپی و نگارشی و غیره، در واقع نه یک مجله، که یک «دفتر شعر» بود، چرا که بهجز تعدادی شعر از تعدای شاعر، چیز دیگری در آن یافت نمیشد! حتی سرمقاله شماره مذکور نیز شعری از سیدابوالقاسم حسینی (ژرفا) بود!
جالب اینجا بود که بیشتر انتقاداتی که از این شماره مجله مطرح میشد، مرا مورد خطاب قرار میدادند، چرا که تا پیش از این شماره ویراستاری مجله نیز بر عهده من بود. در حالیکه شماره کذایی نهتنها مورد ویراستاری واقع نشده بود، بلکه من اساساً از ابتدا در جریان انتشار این شماره قرار نداشتم و البته در همان روزها مراتب اعتراض خود را نیز به مدیر هنری مجله اعلام کرده بودم. این شماره، به زعم من جلوهای از بیبرنامگی و در نتیجه بیآیندگی مجله شعر، در صورت فعلیاش بود. به این ترتیب وقوع تغییراتی در کادر سردبیری مجله، کاملاً قابل پیشبینی بود. تغییراتی که پس از شیوع یکی دو ماهه برخی از شایعات درست و نادرست، نهایتاً چند روز پیش به وقوع پیوست.
*
با همه این احوالات، من به فعالیت سهسالهام در مجله شعر، که البته با نظر لطف برادرم علیمحمد مؤدب و حسن اعتماد جناب محدثی امکانپذیر شد، افتخار میکنم. همچنین افتخار میکنم که برخی از بهترین شمارههای این مجله، در این دوره سهساله منتشر شد. از جمله شماره «ویژه شعر طنز» که به اذعان چندین تن از صاحبنظران، از م.مؤید و زندهیاد منوچهر احترامی گرفته تا ناصر فیض و ابوالفضل زرویی نصرآباد، ویژهنامهای جامع و موفق بود.
*
در هر حال، از صمیم قلب برای نیروهای جدید مجله شعر، جناب آقای تقیدخت و ـ تا اطلاع ثانوی ـ جناب آقای محدثی خراسانی آرزوی توفیق دارم.
***
بعد التحریر:
همین چند روز پیش جناب آقای تقی دخت، طی کامنتی خصوصی، از انتصابشان ابراز بی اطلاعی کرده و فرموده اند:
«بنده تا امروز که 29 خرداد است خودم خبری مبنی بر انتصابم به عنوان مدیر تحریریه مجله شعر ندارم!! حتما غیابی انتصاب نموده اند!»
*
لطفاً محض رضای خدا یک نفر بیاید ما را روشن کند که در مجله شعر چه خبر است! ثواب دارد بخدا...
این پست به توصیة دوست خیرخواهی حذف شد...
مجموعه شعر «پیادهها» که شامل هفتاد و دو رباعی است که آنها را خودم بهتنهایی گفتهام در یکی از همین روزها از زیر چاپ درمیآید. ناشرش هم کسی نیست جز سوره محترم مهر وابسته به حوزه محترم هنری وابسته به سازمان محترم تبلیغات اسلامی. این رباعیها کاملا جدی هستند و شوخی هم نداریم وگرنه طبیعی است که این کتاب را در وبلاگ طنزها معرفی میکردیم. پس وقتی از شانزدهم اردیبهشت ماه برای تماشای نمایشگاه کتاب و احیانا خرید کتاب به مصلای تهران رفتید از روی حروف الفبا یا هرچیز دیگر غرفه سوره مهر را پیدا کرده مجموعه «پیادهها» را به تعداد حداقل یکی و هرچه بیشتر بهتر بخرید. در ضمن مجموعه «رجزمویه» را هم که در سال گذشته منتشر شد اگر دیدهاید و خریدهاید که چه بهتر وگرنه لطف کنید از زیر سنگ هم که شده پیدا و خریداری نمایید.
لطف شما موجب مزید اطمینان ماست
محض اشانتیون فصلی از کتاب «پیادهها» را بخوانید لطفا:
در دامنی از لای و لجن پابندی
بر اوج و فرودِ موجها میخندی
ای رود که منکر شدهای دریا را!
یکروز میانِ بسترت میگندی
یک جفت نگاهِ هرزه پو، دیگر هیچ
یک دنیا حرف و گفتگو، دیگر هیچ
فردای تو را هم از قضا میبینم:
نعشی بر سنگِ مردهشو، دیگر هیچ
آزادی عشق نیست، شاید هوسیست
میپنداری اگر در این خانه کسیست
برگرد به لانهات، قناری! برگرد
هرچند بزرگ ـ آسمان هم قفسیست
یک مشت کتاب و دفتر و دیگر هیچ
اندوختهای مختصر و دیگر هیچ
ـ یک مشت کتاب و دفتر و دیگر چه؟
یک مشت کتابِ دیگر و دیگر هیچ
آری، خود را خط بزن، از سر بنویس
یک بار نشد، دوبارِ دیگر بنویس
ـ سرمشقم را...
ـ کدام سرمشق؟ عزیز!
مشقی در کار نیست، از بر بنویس
در فکر کجایی؟ که نخواهیم رسید
ای دوست! نیایی، که نخواهیم رسید
ما نیز که یکروز از اینجا رفتیم
رفتیم به جایی که نخواهیم رسید
بازیچهی آب، خاک را گِل میشد
وقتی که غرورِ موج نازل میشد
این تودۀ ماسۀ مذبذب هربار
دریا می شد، دوباره ساحل می شد
بیخاطره از باختن و بردنها
پرریخته از آمدن و رفتنها
به گردشِ روزگار میاندیشد
در حلقۀ کرکسان عقابی تنها
شب نامیراست، ای پلنگِ زخمی!
یادت با ماست، ای پلنگِ زخمی!
از راه مرو به غمزۀ آهوها
ماه آن بالاست، ای پلنگِ زخمی!
صدها شب با چراغ تمرین کردیم
نامت را در سکوت تلقین کردیم
مِنبعد تو دانی و خدایت، ای صبح!
ما اسبِ تو را شبانگهان زین کردیم
آهیخته و عرضِ تلاطم کردهست
برخاسته قصدِ سرِ مردم کردهست
دست تو مگر حریفِ شورَش بشود
تیغی که نیامِ خویش را گم کردهست
ای آخرین ستاره به فردا! تو ماندهای
خورشید ناپدید شد، اما تو ماندهای
مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هيجا! تو ماندهای
السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر! تنها تو ماندهای
ما گم نميشويم که سکان به دست توست
اي ناخداي ورطۀ دريا! تو ماندهاي
ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفتهایم
زیرا تو ـ ای شریفِ شکیبا! ـ تو ماندهای
پايين نگاه ميکنم و جمله رفتهاند
رو ميکنم به جانب بالا: تو ماندهاي
تعظیم میکنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو ماندهای
تنها تويي و ما به جماعت نشستهايم
مشکور نيست سعي فرادا، تو ماندهاي
ما ماندهایم و معرکه، ما ماندهایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا! تو ماندهای
