موبه‌مو قصه را روایت کرد، داستان‌های دیگرش را هم
اتفاقاتِ محشرش را گفت، احتمالاتِ مضمرش را هم

حرفی از تلخ گفت و از شیرین، شرحی از زخم داد و از مرهم
کاسه زهرمار را آورد، طبله مشک و عنبرش را هم

موبه‌مو خواند و ما سراپا گوش... بعد ساکت نشست؛ همهمه شد:
«آخرش چی؟ چرا نمی‌گوید زندگی حرف آخرش را هم؟»



زندگی دوست، زندگی دشمن، زندگی تلخ، زندگی شیرین
شوکرانش که قسمت ما شد، تا که خورده‌ست شکرش را هم    

(ما که همسفرگان تقدیریم، خورده‌ایم از قضا کنار غذا
قندهای محقّرش را نیز، زهرهای مکرّرش را هم)

چرخکی خورد سکه اقبال، سکه‌ها ظاهراً دو رو دارند
کی شود تا نشانِ ما بدهد اندکی روی دیگرش را هم...

از خزان از بهار بالیدم، از بدِ روزگار نالیدم
ناصحی گفت اندکی می‌باش، تا ببینیم بدترش را هم...

واعظی گفت صبر باید، صبر، تا برون آید آفتاب از ابر
بعد رفت و به آسمان پیوست، با خودش برد منبرش را هم



روزگار... آه آزمونِ بزرگ؛ و خدا از همه بزرگ‌تر است
آن‌که ایوب را کفایت کرد، می‌کشد جورِ هاجرش را هم

زندگی... آه رنجِ بی‌فرجام؛ و خدا از همه بزرگ‌تر است
بد به این زندگی بگو، اما بعد الله‌اکبرش را هم

گریه آبی‌ست ختمِ آتشِ دل؛ و خدا از همه بزرگ‌تر است
می‌برد اشک را و می‌شوید نقش‌های مقدّرش را هم



دل بریان به سیخ اگر باشد، زندگی چارمیخ اگر باشد
باید از نو نوشت: بسم‌الله، و خدا از همه بزرگ‌تر است.
::


هفتم اردیبهشت نود و سه

نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 3:4 توسط امید مهدی‌نژاد| |


قسمت به مثقال است، حسرت به خروار است
پس واقعیت داشت: انسان زیان‌کار است

باری به راحت رفت، باری کراهت رفت
هربار می‌گفتم این آخرین بار است

کاری به باری نیست، وقتی عیاری نیست
گردانِ کوران را یک‌چشم سردار است

گاهی که لبخندی‌ست، دامی‌ست، ترفندی‌ست
از چیدنش بگذر، گل طعمه خار است

در امتدادِ باد بیدی خمید و گفت:
من روسیاهم، آه، حق با سپیدار است

حق با جماعت نیست، حتی اگر بسیار
بسیار ناچیز است، ناچیز بسیار است

همساز شو با درد، بگذار و بگذر، مرد
در موضعِ بهتان انکار اقرار است...



از گریه آکنده، چشمم به فرداها‌ست
بیدار می‌مانم، شب نیز بیدار است

از کف نخواهم داد این آخرین دژ را
«پایانِ تنهایی آغازِ بازار است»

::


14 اسفند 91


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 7:15 توسط امید مهدی‌نژاد| |


کی می‌شود شبیهِ تو پیدا؟ علی علی
بعد از تو خاک بر سر دنیا، علی علی

::


عالی‌مقامِ عالمِ بالا، علی علی
والاعلوِّ عالیِ اعلی، علی علی

دستِ حق و زبانِ حق و چشمِ حق، به‌حق
آیینه خدای تعالی، علی علی

نامت دوای درد و کلامت شفای دل
استادِ ذوفنونِ مسیحا، علی علی

گاهی شریکِ دردِ تو عیسا، علی علی
گاهی عصای دستِ تو موسا، علی علی

با ذوالفقار ـ تیغِ ستم‌سوزِ «لا» ـ به کف
تنزیه‌کارِ ساحتِ «الّا»، علی علی

شاهینِ تیزبینِ ترازوی خیر و شر
فرمانروای محشرِ كبري، علی علی

پیرِ خرد بدایه به نامِ تو کرد و گفت:
حقِّ مبرهن است همانا علی، علی

آموزگارِ عشق گریبان درید و گفت:
دردا و حسرتا و دریغا علی، علی

شیخان و زاهدان و فقیهان و مفتیان
حق حق علی علی، یا مولا علی علی

رندان و لولیان و فقیران و صوفیان
هو هو علی علی، یا هو یا علی علی

«وردِ زبانِ اهل زمانا، علی علی
یکتای روزگار و یگانا، علی علی»

اوج و فرودِ نغمه نصرت علی، علی
ریحان و روحِ خطِ معلّا علی، علی

یک‌شمّه از کلامِ تو شد چشمه، موج موج
یک‌چشمه از سکوتِ تو دریا، علی علی

هر بت که سجده بردمش، آخر خدا شکست
حدّ تو نیست یک صنم اینجا، علی علی

دنیا هنوز نام تو را می‌بَرد مدام
دنیا هنوز محو تماشا: علی، علی

دنیا هنوز تشنه شمشیرِ عدلِ توست
آن تلخ‌ترْ شرابِ گوارا، علی علی

دیگر علی ندید به خود خاک و، دید اگر
پیش از تو بود حضرت زهرا علی، علی

یک‌چند بود حضرت زهرا انیس تو
یک‌عمر... آه، تنها تنها علی علی

دستِ عقیل سوخت که گویند دشمنان
«با دوست هم نکرد مدارا علی»، علی

گفتیم «در نمازش...» گفتند «در نماز؟
او هم نماز می‌خواند آیا؟ علی؟ علی؟»

حق ـ محضِ حق ـ و این‌همه باطل؟ خدا، خدا
هَمج‌الرعاع و این‌همه غوغا؟ علی، علی

یاران و زهرِ غَدر، شیاطین و تیغِ کین
ای زخم‌خورده از همه ما، علی علی

بیراهه است و ظلمت، بیراهه است و ظلم
بانگی بزن به خیل رعایا، علی علی

ما مانده‌ایم و معرکه، ما مانده‌ایم و تیغ
ما مانده‌ایم و صف به صف اعدا، علی علی

ای خطِ نورِ لم‌یزلی، تا ابد بتاب
دیروز را بریز به فردا، علی علی

من با زبان خاک چگونه بخوانمت؟
بالانشینِ عالمِ بالا، علی علی

دنیای بی‌تو توده خاکی‌‌ست بی‌خدا
بعد از تو خاک بر سرِ دنیا، علی علی

::


تنها، غریب، تنها، حتی میانِ ما
حتی در این مراسمِ احيا، علی علی...

::


امید مهدی‌نژاد/ حسن صنوبری
رمضان 1433

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 5:2 توسط امید مهدی‌نژاد| |

[دو قطره اشک، در وداع آسیدمحمود گلابدره‌ای]
::

آسیدمحمود گلابدره‌ای را چهار پنج بار بیشتر ندیدم. چهار پنج سالِ پیش و چهار پنج بارِ اساسی. زنده‌تر از آن بود که بمیرد. اول‌بار، با مصطفی حریری (که الان نویسنده است و مستندساز) و احمد خیاطیان (که الان برای خودش مهندسی است اساسی) با سید قراری گذاشتیم و رفتیم دارآباد و مهمان‌مان کرد به غار تنهایی‌اش. غاری که بعد از برگشتن به ایران، ماه‌ها در آن زندگی کرده‌ بود. حرف می‌زد. خاطرات می‌گفت. یک مقاله بلندش را هم که در روزنامه‌ای منتشر کرده بود با هم روخوانی کردیم. که ساعت‌ها طول کشید. که جابجایش دوباره به حرف می‌آمد و ماجرا می‌گفت از جوجه‌ها و غول‌ها. بعد هم مهمان‌مان کرد به یک دیزیِ اساسی و... رفت. یعنی ما رفتیم. او ماند و رفت بالا.
بار دوم، ما را هم با خودش برد بالا. در هر تکه راه، از مسیر اصلی جدا می‌شدیم و کوره‌راهی را می‌پیمودیم و می‌رسیدیم به خلوت‌گزیده‌ای، بریده از اجتماعی، مطرودِ خاندانی، که تهران بزرگ را ول کرده بود و یک گوشه از کوه برای خودش آلونکی بنا کرده بود و همان‌جا شب‌ را روز می‌کرد و روز را شب. مثلاً یکی‌شان مهندسی بود اساسی که دور از مسیر، چادری زده بود و معلوم نبود از کجا آب گیر آورده بود و برای خودش درخت‌کاری کرده بود. و دیگرانی و دیگرانی. همه هم رفیق با سید. تعجب می‌کنید اگر بگویم کلاغ‌ها هم با سید رفیق بودند؟ تعجب می‌کنید، اما کلاغ‌های مردم‌گریز از سید نمی‌گریختند. همان‌جا «کتاب سوم»م (یک مجموعه‌ طنز مینی‌مال) را به سید دادم. فکر نمی‌کردم بخواندش. اما دفعه بعد که دیدیمش گفت عجب غولی هستی تو. آدم خوب‌هایش غول بودند و آدم بدهایش جوجه. عجالتاً این جوجه را هم در جمع غول‌هایش راه داده بود. دارم پریشان می‌نویسم. عنان قلم رهاست. آسیدمحمود عنان قلمش رها بود. گاه به تاخت می‌رفت و گاه به یورتمه و گاه به گاه سر رودی، لب آبی، می‌ایستاد به گلگشت و تماشا. رها بود، اما پریشان نمی‌نوشت. پریشان می‌نمود، اما خاطرجمع بود. دیوانه می‌نمود، اما عقل غریزی سهمگینی داشت. «لحظه‌های انقلاب»ش مهم‌ترین سند مکتوب است از آنچه در پاییز و زمستان 57 در خیابان‌ها و خانه‌های تهران و شمیران گذشته است. بارها و بارها این مردمی‌ترین روایت از انقلاب را خوانده‌ام و خوانده‌ام و مو به تنم سیخ شده و حسرت خورده‌ام که چرا این کتاب دیده نمی‌شود و خوانده نمی‌شود، آن‌چنان که باید. اوایل یکی دو بار «استاد» خطابش کردیم. فحش‌مان داد و گفت من استاد نیستم. آقاسید را اما دوست‌ می‌داشت. برازنده‌اش بود. آقا بود. سید بود. مرد بود. در دیدار سوم، احمد خیاطیان قطعه‌ای را که در شأنش نوشته بود برایش خواند. یک‌جا گفته بود «دالِ دلِ دلیرت...» خیلی از این تکه خوشش آمد. هی تکرارش می‌کرد: دال دل دلیرت... شیفته این همنشینی شاعرانه کلمات بود. مصطفی حریری در صدد بود ترتیبی دهد از «لحظه‌های انقلاب»ش یک برنامه تلویزیونی تهیه کنند برای پرس‌تی‌وی. که خود سید بیاید و بروند میدان انقلاب و چهارراه ولیعصر و خیابان ویلا و خیابان طالقانی و خلاصه همه خیابان‌هایی که سید تصویر سال پنجاه و هفت‌شان را در کتاب ثبت کرده بوده، بگردند و سید متن کتاب را به انگلیسی برای دوربین‌ها روایت کند. بعدتر احمد میراحسان همتی کرد و مستندی ساخت اساسی بر همین اساس. کوتاه. تک‌قسمتی. سید آنجا هم خودش بود. پرشور. پرهیجان. پریشان‌نما. پریشان می‌گویم. دارآباد را که بالا می‌رفتیم، یک گوشه نشستیم که خستگی‌ای در کنیم و سیگاری بکشیم. یکی آمد دست گذاشت روی شانه‌اش و گفت آقا چرا سیگار می‌کشی، پرخاشگرانه گفت برو ردّ کارت عمو. یارو گفت من رو این‌طوری نبین، من زن داشتم، بچه داشتم، کارخونه داشتم، اینا همه رو ازم گرفتن... داشت ادامه می‌داد که آقاسید گفت برو بابا، من خودم زن سوئدی داشتم، ده سال آمریکا بودم، اصلاً می‌دونی من کی‌ام؟ اصلاً فلان و بهمان و چه و چه به کجا و کجای این مملکت و... توقع ندارید که بگویم این فلان و بهمان و چه و چه، چه بود و دقیقاً به کجای مملکت حواله شد. یارو یخ کرد. خلع سلاح شده بود اساسی. سرش را انداخت پایین و رفت. اصلاً این را برای چی گفتم؟ مهم است؟ الان سید از غار تنهایی‌ش زده بیرون و دیگر هم برنمی‌گردد. دالِ دل دلیرش خالِ آسمان شده و آن‌قدر می‌رود بالا که چشم مسلح هم نخواهد دیدش. فاتحه. هان، خدا کند برود پیش آقاجلال و سیمین‌خانم. برود پیش شمس. بعد آنجا سه‌تایی (با جلال و شمس) سرِ پیچِ نابلدکش کمین کنند و جوجه‌ها و فکلی‌های توده‌ای و روشنفکر را خِفت کنند و با پشت دست بزنند توی شکم‌شان و با سبیل‌شان ور بروند و به ریش‌شان بخندند. کسی می‌داند آن دنیا اسالم هم دارد یا نه؟ اگر داشته باشد، بعدش بروند آنجا و هیزم بشکنند برای شومینه آقاجلال‌ساز و آسیدمحمود تصنیف شمرونی بخواند و آقاجلال ریسه برود. هرچند حالا دیگر خلوت‌گزیده‌ها و از اجتماع‌بریده‌های دارآباد و دربند و گلابدره، دیگر کسی را ندارند که برای‌شان کتاب ببرد و با هم بنشینند مملکت را کمپلت سنگ‌شور کنند. کلاغ‌های دارآباد هم دیگر باید بِرَمند از همه و بپرند. حتی دیگر کسی نیست فحش خواهر و مادر بدهد به اول و آخر کسی که گفت چنارهای دربند و گلابدره را بیندازند و به جای‌شان کاج سوزنی بکارند تا شمیران عین اروپا شود. دیگر هیچ‌کس نیست. آسیدمحمود که عمری مرثیه‌خوان آقاجلال بود، حالا مرثیه‌خوانش کیست؟ راستی، پیمان کجاست...؟ پریشان می‌نویسم، اما حالا «تو، خلق قهرمان من، آغوشت را باز کن و این قطره غم‌زده ناچیز را که مشتاقانه به سویت پر کشیده و پرپر می‌زند پذیرا شو و شرّ سگانِ عوعوکن و خرمگسانِ خام‌طبعِ خالیِ وزوزکن را که به جانت و جانم ریخته‌اند از جانت و جانم بکن و از شر وسواس‌الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس و از شر حاسد اذا حسد نجاتم بده. پناهم بده. دستم را بگیر. این دست‌اندرکاران همه‌کاره بی‌کاره دوجاگوی دودره‌باز نامرد، نابودمان می‌کنند. دستم را بگیر.» آره. چنین گفت آسیدمحمود قادری گلابدره‌ای، روحش شاد.
::


برچسب‌ها: سیدمحمود گلابدره‌ای
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 9:41 توسط امید مهدی‌نژاد| |

[طبیعتاً تقدیم به رضا امیرخانی]
::

در مقام یک علاقمندِ پر و پا قرصِ قلمِ رضا امیرخانی، کاملاً منطقی بود که در اولین روز حضور در نمایشگاه کتاب برای بازدید و باقی قضایا، «قیدار» را بخرم و همان‌شب فی‌المجلس خواندنش را شروع کنم و ساعاتی بعد، به یکی از اولین خوانندگان آخرین اثر قلمی رضا امیرخانی تبدیل شوم. قیدار انصافاً کوبنده شروع می‌شود: مرسدس کوپه کروک و قیدار و شهلا و غذاخوری خلیل و گردنه نامردِ قرق‌چیِ و بیمه جون (که در لحظه تصادف خاک‌بادی به‌حق می‌پوشاندش) و بعدتر تهران دهه پنجاه... همه، همانند که باید باشند. شخصیت‌ها و زمان و مکان به کنار، ماشین‌ها هم که در پیشرفت داستان و الحاق هویت به فصل‌های قیدار نقش بی‌بدیل دارند، جان دارند و زندگی. و البته «عاشقیت» و «رفاقت»، که در رابطه تنگاتنگ با جانمایه اصلی رمانند ـ که همانا «جوانمردی» باشد ـ حضوری زنده و اصیل دارند در قیدار.
البته، اگر قرار است منصف باشیم، باید بگویم که قیدار ابداً به همان قوت که شروع می‌شود تمام نمی‌شود. هم کتابِ قیدار و هم خودِ قیدار. ثلث سومِ قیدار لااقل من‌یکی را که در ثلث اول حتی مستغرق شده بودم، اصلاً راضی نکرد. قیدار در «لنگر» لنگر می‌اندازد و می‌رود که به گل بنشیند. از آنجا به بعد خیلی از تارهایی که در نیمه اول داستان رشته شده‌اند تا مرز پنبه شدن پیش می‌روند. مثالش همین‌که «شاهرخ قرتی» گاراژدارِ بی‌ناموسِ نوکیسه، که نصف بیشتر فجایع داستان، از هتک حرمت شهلا تا چاقو خوردن قیدار و خط‌خطی شدن رفاقت صفدر و قیدار، مستقیماً زیر سر فتنه‌گرِ اوست، همین‌طور رها می‌شود به امان خدا. منِ خواننده امیرخانی می‌فهمم که شاهرخ‌خان ارزش نمادین دارد و نماینده نوکسیه‌های شبه‌مدرن است که باید بماند تا سرمایه‌سالاریِ دهه پنجاه نضج بگیرد و بعد شیفتگانِ آقاقیدارها و آقاتختی‌ها و سیدگلپاها بر شاهرخ‌ و شاهرخ‌ها بشورند و انقلاب بشود و جنگ بشود و ارمیا برود جبهه و موشک بخورد وسط خانه مهتاب و مریم و... باقی ماجرا. اما تمام این توجیهات نمی‌تواند منِ خواننده قیدار را راضی کند که رضایت بدهم که ته ماجرا آقاقیدار به طرز سوررئالیستیکی گم‌گور بشود و شاهرخ قرتی قسر دربرود و یک مردِ اساسی پیدا نشود حقش را بگذارد کف دست کثیفش.  
::

خلاصه این‌که از خواندن قیدار که فارغ شدم، هرطور حساب کردم دیدم باید این فروخوردگی حسی آزارنده را با یکی در میان بگذارم. و خب، کی بهتر از خود خالق قیدار؟ این بود که گوشی موبایل را برداشتم و به رسم پیامک برای امیرخانی نوشتم:
«حالا همه‌چی به کنار، اما بالاخره یکی نباید این شاهرخ قرتی رو قشنگ کاردی‌ش می‌کرد خب؟»
دقایقی بعد امیرخانی پاسخ داد:
«شاید هم کرده باشه. مخلصِ امید.»
و این البته طفره رفتنی بود رندانه! من یکی که توی کَتَم نمی‌رود رضا امیرخانی اهل سفیدخوانی و ادامه داستان در ذهن مخاطب و لابد پس‌فردا هم مرگ مؤلف و از این بازی‌ها باشد. اما خب، بالاخره چیزی بود که حضرت مؤلف گفته بود و یک «مخلصم» هم ته‌ش انداخته بود و راه را بسته بود و این بود که کاری‌ش نمی‌شد کرد. لذا بود که برای تلطیف فضا، پیامک دیگری به این تفصیل نوشتم و برای امیرخانی فرستادم:
«ضمناً، به نمایندگی از ساکنان محله آشیخ‌هادی، به خاطر اینکه قرار با جورکن را بیرون از محل ترتیب دادید از شما تشکر می‌کنم!»
که اشاره داشت به ماجرایی که منجر به کتک خوردن قیدار از آن جوانکِ مست‌ شد. که شهناز (زن صفدر) که مأموریت داشت فیلم بازی کند و رد پیرزنِ جورکن را بزند، تا صفدر و قیدار ماجرای شهلا را از زیر زبانش بکشند، قرارش با پیرزنه را بیرون از محله‌ای که در آن خانه داشت (محله شیخ‌هادی، که بر حسب اتفاق، نگارنده این سطور همان‌جا زندگی می‌کند) می‌گذارد و جورکن را می‌کشاند به خیابان امیریه، سرِ جامی. و البته، این حرمت‌گذاری به محله چه جوهر شریفی دارد نسبت به «محله‌محوری» که خیرخواهانِ پایتخت عمری است دارند خودشان را خفه می‌کنند تا احیایش کنند، مگر تهرانِ بی‌در و پیکرِ امروز، با این قبیل تهمیدات، دوباره جایی برای زندگی شود، و نمی‌توانند. و این حرمت، چه ظریف در همین تکه داستان می‌تواند تبلیغ شده باشد.
::

تا چند روز به قیدار فکر می‌کردم. به قیدار و شهلا و صفدر و شهناز و شاهرخ قرتی و گاومیش دوازده‌سیلندر و حتی اگروز سیب‌پرت‌کنِ پلیموث و خاصه تهران دهه پنجاه. بخصوص وقتی سوار تاکسی یا اتوبوس، از خیابان‌های مرکز شهر، یعنی اصلِ تهران دهه چهل و پنجاه، می‌گذشتم. در یکی از همین فکر کردن‌ها بود که به این نتیجه رسیدم قیدار چه ادامه‌ باوفایی است برای «من او» گو این‌که حضور کوتاه تلفنی علی فتاح (شخصیت اول من او) در قیدار هم در این نتیجه‌گیری بی‌تأثیر نبود. اما هرچه بود در ذهنم «من او» و «قیدار» از نقاط مختلف به هم گره می‌خوردند و چون دو کلاف مدام در هم می‌تنیدند.
در ایستگاه جامی از اتوبوس پیاده شدم. همان‌جا که صفدر تار سبیل قیدار را به باد سپرد. دقیقاً وقت غروب. به «من او» و «قیدار» فکر می‌کردم. به «عشق» که جان‌مایه من او بود و به آجرهای منقوش به نقش «علی» و «حق» که صدای علی‌علی گفتن‌شان را درویش مصطفا به علی فتاح نشان داد و آن آجر «مع» که حاصل دست و دل علی فتاح بود. به «جوانمردی» که جان‌مایه قیدار بود و به تار سبیل قیدار که ضمانت رفاقت‌شان بود و صفدر بی‌هوا به فوتی سپردش و حرمت رفاقت را به باد داد... اولِ جامی، روبروی کلانتری، چشمم به یک خانه کلنگی افتاد. خارخار فکر آجرهای حق و تار سبیل قیدار، بالا گرفت و از تویش این جمله درآمد و پیامک شد و رسید دست رضا امیرخانی:
«تارِ سبیلِ آقا قیدار رو جُستم. لای درز سیمانی دوتا آجرِ دیوار یک خانه کلنگی سرِ جامی، که نقش «حق» روی‌شان هنوز خوانده می‌شد. می‌شه نگهش دارم پیش خودم؟!»
دقیقه‌ای بعد، پاسخِ امیرخانی هم البته رفیقانه بود:
«حق به حق‌دار می‌رسه داداش!»
::

الان دیگر آرام‌تر شده بودم. الان من هم در عالم «قیدار» و هم در عالم «من او» انگار حضوری داشتم. پیش‌ترها البته با شعری که به امیرخانی تقدیم کرده بودم، سعی کرده بودم خودم را زورکی یک‌جور شریک  «من او»یش بکنم! خاصه در این بیت که:
«از من به او که شعر رهایش نمی‌کند
برگرد، طرح قافیه این بار سهم ماست»
که یادم باشد سر فرصت فصلی مشبع در این باب بنگارم که امیرخانی بدل از شاعری کردن است که نویسندگی می‌کند. امیرخانی در داستان‌هایش شعر می‌گوید اصالتاً. از رباعی و غزل بگیر تا حتی ترجیع‌بند. که خب البته حالا جایش نیست.
هرچه بود، از سنگکیِ تقاطع جامی و شیخ‌هادی، نان داغی گرفتم که ببرم خانه و بعد هم کشف‌هایم را با همسرم در میان بگذارم که طبعِ کلاسیک‌پسندش اجازه‌اش نمی‌دهد به اندازه من قلمِ امیرخانی را دوست داشته باشد... اصلاً شاید یک‌روز با هم رفتیم خانه شهنازِ صفدر را هم پیدا کردیم. فقط یادم باشد از امیرخانی بپرسم خانه شهناز بالاتر از جامی بوده یا پایین‌تر از جامی.
::


برچسب‌ها: رضا امیرخانی, قیدار, من او
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 2:48 توسط امید مهدی‌نژاد| |
قال علی علیه‌السلام: لنا حقٌ فإن اعطیناه، وإلا رکبنا أعجاز الإبل، و إن طال السُری


1
ازل برای ابد مُلک لایزالش بود
چه فرق می‌کند آخر که چند سالش بود؟
حریم عرش خدا بود سقف پروازش
تمام، وسعت عالم به زیر بالش بود
هم‌او که خون خدا را به شیر خود پرورد
بزرگ کرب و بلا طفل خردسالش بود
...
پس از غروب که خورشید راه خانه گرفت
چراغ کوچة شب قامت هلالش بود
زمین شب‌زده را رشک آسمان می‌کرد
اگر فزون‌تر از آن خطبه‌ها مجالش بود

2
قلبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وُتیره شد
اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکافت
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
اف گفت بر سکوت بنی‌آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی غمِ تمامِ جهان را پذیره شد

3
بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامة شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیرة دروازة بهشت
دستی دگر بر آتشِ پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهو عجیب بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
...
پشت زمین شکست؛ خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود



نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:41 توسط امید مهدی‌نژاد| |





می‌خواستم بگویم هشدار را به فریاد

آن‌قدر صبر کردم تا اتفاق افتاد

در زیر پا تلف شد صفری که با تقلا

می‌خواست سر برآرد از لابه‌لای اعداد...

ما تشنه و فراموش، بی‌همزبان و خاموش

ساقی! تو همتی کن، برخیز، باغت آباد

راهی نشان‌مان ده، ما سرسپردگانیم:

یا پیش پای معشوق، یا روی نطع جلاد

سطری نمانده بود از سرمشق‌های پیشین

«از حفظ می‌نویسید» این بود درس استاد

*

«یادم تو را فراموش» این رسم زندگی بود

آن‌قدر زنده ماندیم تا مرگ یادمان داد





نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 4:27 توسط امید مهدی‌نژاد| |


به:
پیرِ دیرِ آوا،
محمدرضا لطفی


پیرِ چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را

سازِ صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزاردستان را
مثل آن بادها که می‌مویند، مثل این بیدها که می‌گریند
ابرها، هم‌نوای آوازش می‌گشایند بندِ باران را
با دل داغ و ریش و موی سپید، مثل آتشفشانِ برف‌آلود
پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را
*
می‌شناسی اگر ببینی‌مان، ما همان باهمانِ هم‌پیمان
ما همانیم، بی‌وفا نشدیم، نشکستیم این نمکدان را
یادت از ما مگر نمی‌آید؟ ما: هما‌ن‌ها که پیش از این بودیم
همه بودیم، یک‌زبان، یک‌دل، رمه بودیم بانگ چوپان را
بعضی از جاده‌ها کویر شدند، شب‌نوردان بهانه‌گیر شدند
هرچه مضراب روی تار نشست، حزن را نغمه بست و حرمان را
از حجاز و عراق می‌خواندند، وصلِ ما را فراق می‌خواندند
ماندگان در وحل نفهمیدند، حال ما راهیانِ توفان را
تو نبودی و تیر و ترکش بود، خون و خنجر، تفنگ و آتش بود
چنگ و دندان سلاح یاران شد، پاسبانی کتاب و میزان را
تو نبودی و خاک می‌بلعید خون گرم برادرانم را
آن‌چنانی که کشتِ تشنه آب نوبرِ قطره‌های باران را...
*
پیر چنگی! امید نومیدان! یادت از ما مگر نمی‌آید
که بر آتش نهاده‌ایم امشب جگرِ چاک‌چاکِ بریان را
خاطرِ شهر از صدا خالی‌ست، از صداهای آشنا خالی‌ست
پر کن از نغمه‌های چاووشی گوشِ بی‌هوشِ این خیابان را
ردپاهای مانده بر جا را بادهای بی‌آبرو شستند
دل به پیران خردِ و خسته مبند، اذنِ خواندن بده جوانان را
دیگران یا خموشِ پرهیزند، یا نواخوانِ مرگِ شبدیزند
تو بخوان زخم‌های مردم را، غم نان را و درد ایمان را
*
چند از این خستگی و خاموشی، پیر چنگی! بزن، که چاووشی
راه فریاد در گلو باز است، بار دیگر سرود «ایران» را...
***
توضیح:
نام «شبدیز» اسب معروف خسرو را اکثر مورخان و شاعران ایران و عرب ذکر کرده‌اند. گویند خسروپرویز چنان این اسب را دوست داشت که سوگند یاد کرده بود هرکس خبر هلاکتش را بیاورد او را به قتل خواهد رسانید. روزی که شبدیز مُرد، میرآخور هراسان شد و به «باربد» رامشگر پادشاه پناه برد. باربد در ضمن آوازی واقعه اسب را با ایهام و تلویح گوشزد خسرو کرد. شاه فریاد برآورد: «ای بدبخت، مگر شبدیز مرده است؟» خواننده در پاسخ گفت: «شاه خود چنین فرماید». خسرو گفت: «هم خود را نجات دادی و هم دیگری را». خالد الفیاض شاعر عرب این داستان را به نظم آورده است.
(تاریخ ایران در زمان ساسانیان)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 18:33 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

 

پاره‌پاره می‌کوچد آسمان از این وادی

تا مگر بیاساید در هوای آبادی

کوچه‌ها چراغان است شهر نورباران است

پس کجاست آزادی؟ کو، کجاست پس شادی؟

فال نحس می‌بارد از بروج خورشیدی

لهجه عزا دارد ماه‌های میلادی

قوطی معماها مثل طبل توخالی

جملگی پریزادان گرم آدمیزادی

آن مچاله مجنون بود کنج کوچه کز کرده

این سلیطه شیرین است پشت دخل قنادی

جفت و جور خواهد شد کار کوهکن‌ها نیز

این هم عاقبت فرهاد در لباس دامادی

آی مادر تاریخ! دست‌خوش، خدا قوت

جامه عمل پوشید وعده‌ای که می‌دادی:

راز و رمز و زشت و خوب مثل واقعیت پوچ

معجزات عقل‌آشوب مثل روز و شب عادی

*

ناامید شیطان است من ز پا نمی‌افتم

واحه واحه می‌گردم در حصار این وادی

عقده بر زبان، در دل، مثل موج بی‌ساحل

سر به سنگ می‌کوبم سنگ‌های فولادی

با امید می‌گردم شاید از قضا وا شد

از همین خیابان‌ها کوچه‌ای به آزادی

 

سحرگاه اول مهر

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:33 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند

بیرق آرام از نفس افتاد، گردان طلایه‌دار برگشتند

از بیشه صدای پای ببر آمد، فی‌الفور قراولان کمر بستند

ششلولی عطسه کرد: صبر آمد، از جاده الفرار برگشتند!

از هفت سوار آزمون‌دیده اسبی بر جای ماند و دستاری

از هنگ پیاده هم خبر دارم، دستار به سر، سوار برگشتند

یک‌دسته به شیوه ساده‌تر بودند، از قلب سپاه راه کج کردند

یک‌دسته که عاقبت‌نگر بودند، پاورچین از کنار برگشتند

اسبان اصیل را که زین کردند، رفتن را بی‌نشان کمین کردند

تا گردش روزگار را دیدند، با گردش روزگار برگشتند

*

توفان بالا گرفت آهسته، کشتی بی‌ناخدا به راه افتاد

از جوشِ وحوش عرشه سنگین شد، مردان خدا به غار برگشتند

ما ساده پیاده‌های فرزینیم، حکم است که برکنار بنشینیم

خردیم، ولی درست می‌بینیم: گردان از کارزار برگشتند

تلخ‌اند این روزها حکایت‌ها، راوی! پایان قصه را بنویس

بنویس پیاده‌ها رکب خوردند، رندان سوارکار برگشتند

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:3 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

 

 

جناب عبدالجبار کاکایی، بار دیگر ـ و این‌بار در وبلاگ‌شان ـ رجزمویه و ما را مورد نوازش شدید قرار دادند. ما هم که فحش‌خورمان ملس است و چندماهی هم هست که از دو طرف داریم می‌خوریم.

ابتدا نوشته خشمگنانه ایشان را ـ که معلوم نیست و هست دل‌شان از کجا پر است که سر شعر من خالی می‌کنند ـ‌ بخوانید و عبرت بگیرید:

***

«به: مخبر خبرگزاری فارس، تا من‌بعد درک درستی از واقعیت داشته باشد. امیدوارم امید مهدی‌نژاد به دل نگیرد و هوشمندانه این چند سطر را بخواند:

نقد کتابی شد در کانون دانشجویی و رفتم: رجزمویه. به نظرم میراث موج مرده بخش محدودی از ادب انقلاب بود که با هدایت مدیریت فرهنگی کشور در حال نفس کشیدن به احتضار است. نشخوار پسمانده‌های ادب سوسیالیستی با رفتار آمرانه و تحکم‌آمیز و نصیحت مردم به اخلاق و دینداری و آرزوی مدیریت جهان و آنچه که آن سالها از حلقه نسبتاً متروک نویسنده‌های کیهان کمابیش می‌شنیدیم. ایده‌های مارکسیستی در پرده نصایح اسلامی و هتک حرمت اهل ادب و فرهنگ و آموزش سخیف اخلاق و شریعت به ملتی که غول‌های اخلاق و شریعت را در آستین دارد. و جنگ بی‌حاصل حیدری ـ نعمتی چپ و لیبرال که علمدارانش در ادب انقلاب و پشت پرده نویسندگان مسلمان چند تنی بودند.

این بغض انقلابی و بی‌پروا و تقریباً بی‌ادب، بعدها توسط بخشی از مدیریت فرهنگی کشور هدایت و حمایت شد و سرچشمه آموزش نسلی شد که در بحران اخیر با رفتارهای هتاکانه به باورهای اصیل انقلاب صدمه زدند.

اما انفعال این نسل میراث‌دار که از عنوان کتاب پیداست (رجزمویه) نشان از متزلزل بودن و بی‌پایه بودن باورهای غلطی‌ست که آبشخور آن نه سرچشمه‌های شرعی و فقهی، که نهادهای صادرکننده احکام حکومتی‌ست.

تردید دارم این جریان منفعل و مدیریت‌شده و ستاینده محض، بتواند شکوه ادب متعهد اجتماعی ایران را با نشانه‌های روشنش ـ سلمان و سید و قیصر ـ میراث‌داری کند؛ نه در دانش، نه در منش.»

***

بعله. اگر شما هم هوشمندانه چند سطر بالا را خوانده باشید، لابد دریافته‌اید که چیزی از رذائل و مصائب و فجایع و انحرافات نیست که در شعرِ ما و خودِ ما نباشد!

من بنا نداشتم چیزی در پاسخ این نوشته جناب کاکایی بنویسم. توصیه دوستان خیرخواه هم همین بود که حرمت صاحب‌کسوتان را باید نگه داشت و پیرانِ جوگرفته را به گذشت زمان حواله کرد. اما از آنجا که توهینِ جناب کاکایی نه صرفاً به من، که به یک جریان شعری است و دوستان شاعرم نیز، به احتمال زیاد، به جرمِ «احمدی‌نژادی نبودنِ» من، از ورود در این دعوا ـ نه برای دفاع از شخص یا شعر من، که برای دفاع از این «میراث موج مرده بخش محدودی از ادب انقلاب» ـ  اکراه دارند، بالاجبار خودم دست به قلم شدم تا ولو به قیمتِ «کیهانی انگاشته شدن»، در برابر این شلتاقِ غیرادبیِ چیزکی گفته باشم.

*

«نشخوار پسمانده‌های ادب سوسیالیستی»، «رفتار آمرانه و تحکم‌آمیز»، «هتک حرمت اهل ادب و فرهنگ»، «آموزش سخیف اخلاق و شریعت»، «بغض انقلابی و بی‌پروا و تقریباً بی‌ادب»، «جریان منفعل و مدیریت‌شده و ستاینده محض»...

این‌ها تعابیری هستند که جناب کاکایی با آن‌ها شعرهای «رجزمویه» را توصیف کرده‌اند. توجه دارید که معلمان ادب و اخلاقِ روزگار، ما «انقلابی‌های بی‌پروا و تقریباً بی‌ادب» را چگونه و با چه ادبیاتی به تأدیب ایستاده‌اند؟! ظاهراً این رجزمویه ما، خوش بهانه‌ای شده برای این‌که جماعت حرف‌هایی را که توی دل‌شان مانده بوده، بزنند و در این شلوغ‌بازار چه فرصتی بهتر از نقد ادبی و چه دیواری کوتاه‌تر از دیوارِ شاعرِ «پیاده‌ها»؟

این درد با که باید گفت و این غم کجا باید برد؟ گروهی از شاعران که روزگاری چنان دو اسبه می‌تاختند که وجود یک خطِ محوِ قرمز در پیراهنِ شاعری رگ غیرت‌شان را ور می‌قلمباند و بیرون ماندنِ تاری از تارهای موی شاعره‌ای را فسقِ عَلَن بر می‌شمردند، امروزه روز که خودشان از آن‌ور بام افتاده‌اند و آن‌قدر در سانتی‌مانتالیزمِ بچه‌مدرسه‌ای پسندِ دهه هشتاد فرو رفته‌اند که حتی به واژه و خیالِ «تفنگ» هم آلرژی پیدا کرده‌اند؛ ما را به «رفتار آمرانه و تحکم‌آمیز و نصیحت مردم به اخلاق و دینداری و آرزوی مدیریت جهان» متهم می‌کنند! همین‌ها که چارسوق «ادبیات انقلاب» و «ادبیات دهه شصت» را در مملکت راه‌اندازی کردند و سال‌ها پشت پیشخوانش نان خوردند و حالا که در بر پاشنه دیگری چرخیدن گرفته، انتقام گذشته خود‌شان را از حالِ ما می‌گیرند. آیا این تفریط، نتیجه منطقی آن افراط است، یا درد دیگری در میان است؟

حضرات روزگاری «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از جهان» را منظوم می‌کردند و به سودای حرکت به‌سوی حق و عدالت، همه را زیر می‌گرفتند و له و لورده می‌کردند و امروز به امثال ما می‌پرند که «نشخوارگر پسمانده‌های ادب سوسیالیستی» هستیم و «ایده‌های مارکسیستی را در پرده نصایح اسلامی» طرح می‌کنیم. زهی گردش روزگار! اصلاً سلّمنا که آقایان انقلابیِ دوآتشه سابق حالا حقیقتاً دموکرات شده‌اند (که البته همین ادبیات موهن‌شان نشان می‌دهد نشده‌اند و نخواهند شد عمراً) و فهمیده‌‌اند که آن موقع اشتباه می‌کرده‌اند. اولاً، خب بروند به پای ملت بیفتند که از اشتباه‌شان بگذرند، چرا چوب به ما می‌زنند؟ ثانیاً، به قول یکی از دوستان شاعر، چطور است که همه حق دارند از دغدغه‌های طبیعی و غریزی‌شان بگویند و دختر همسایه را شعر کنند، اما ما حق نداریم از دغدغه‌های دینی و اجتماعی‌مان بگوییم؟

خنده‌دار است یا گریه‌دار؟ جماعتی که به پاس انقلابی‌گری یا انقلابی‌نماییِ چندساله‌شان، عمری سرِ گردنه‌های فرهنگیِ این کشور دکّان زده بودند و از عابرانِ پیاده هم عوارض عبور می‌گرفتند، حالا عَلَم تنزه‌طلبی و فرشته‌خویی و آزادی و آزادگی برافراشته‌اند و شاعرانِ جوانِ یک‌لاقبا را متهم می‌کنند که به «هدایت مدیریت فرهنگی کشور در حال نفس کشیدن» هستند؛ آن هم «به احتضار». کسی به یاد دارد چنین عجب زمنی را؟ که پروژه‌بازها و کنگره‌سازها، امثال مرا که برای گذران زندگی به طنزپردازی و روزانه‌نویسی و دیگر فعالیت‌های فرساینده ژورنالیستی روی آورده‌اند، «حکومتی و دولتی» خطاب می‌کنند؟ هرچند امثال من از عنایاتِ این دولت هم مثل آن دولت بی‌بهره‌ هستند و خواهند بود، بِمَنّه و کَرَمِه؛ اما بد نیست حضراتِ غیردولتیِ امروز هم بفرمایند بالاغیرتاً مشکل «دولتی بودن» است یا «با دولت فعلی بودن»؟! شما با چی مشکل دارید آقای کاکایی؟ با دوست‌تان علیرضا قزوه؟ با احمدی‌نژاد؟ با «نهادهای صادرکننده احکام حکومتی»؟ با تمام گزینه‌ها؟ یا نگرانید نکند خدای نکرده گردنه‌های فرهنگی بیفتد دست جوان‌ترها؟ نترسید، جناب کاکایی! ما هم به اندازه شما منفور متولیان فعلی فرهنگ و هنر مملکتیم. گذشته از این، مطمئن باشید همین حضرات برای تکمیل پز ‌دموکراسی‌شان هم که شده، دیر یا زود باز سراغ شما خواهند آمد و کلید دکان‌های سر گردنه را به شما خواهند سپرد.

*

«به هدایت مدیریت فرهنگی کشور»، «آرزوی مدیریت جهان»، «جنگ بی‌حاصل حیدری ـ نعمتی چپ و لیبرال»، «نهادهای صادرکننده احکام حکومتی»، و...

توجه دارید؟ جناب ایشان دارند درباره یک مجموعه «شعر» سخن می‌گویند! این ادبیاتِ دستمالی‌شده سیاست‌زده «نقد و تحلیلِ شعر»شان است. فکر کنید اگر بخواهند بیانیه حزبیِ سیاسی صادر کنند، چه می‌کنند؟! حضرات از سر تا پا سیاست‌زده‌اند و گویا دیگر قصدِ پنهان کردنِ دمب خروس را هم ندارند، آن‌وقت به ما می‌گویند «جریان منفعل و مدیریت‌شده و ستاینده محض»! این‌طوری که دارد پیش می‌رود، استبعادی هم ندارد چون کاندیدای محبوب‌شان ـ‌ که یادش به‌خیر کاندیدای محبوب ما هم بود ـ‌ رأی نیاورده، همه ماها را از دم تیغ «نقد ادبی!» بگذرانند. باز جای شکرش باقی است که جناب مهندس رأی نیاورد، وگرنه لابد الان باید سر گورمان فاتحه‌مان را می‌خواندید!

پیرمان که علی معلم دامغانی بود، هم‌او که بزرگ و کوچک و دوست و دشمن به مراتب فضل و دانش و ادبش معترفند، همین‌که ریاست فرهنگستان هنر را پذیرفت، خیل پیادگان رسانه‌ای‌تان را سر وقتش فرستادید تا به بی‌سوادی و شعرنافهمی و هزار چیز دیگر متهمش کنند. این وضع پیرمان بود. صبر می‌کنیم ببینیم شما فرماندهان این سپاه، با ما پیاده‌های بی‌ادب چه خواهید کرد.

*

می‌دانم که از همین حالا «هتک حرمت سابقون السابقون» نیز به فهرست اتهامات‌ بنده اضافه شده است. اما خداوکیلی، آیا این سابقون نباید حرمت خود را نگه دارند و سرِ پیری، مثل ما جوانانِ بی‌ادب که «بغض انقلابی»‌مان را نمی‌توانیم جمع و جور کنیم، خودشان را با سر وسط معرکه بچه‌ها پرت نکنند؟ به‌راستی آیا پیران و آموزگاران ادب و اخلاق ما نباید بیشتر از ما جوانان حزم و درایت داشته باشند و پا روی دمِ‌ نداشته ما بی‌پروایانِ تقریباً بی‌ادب نگذارند؟

خدایا، خداوندا، اگر به راستی پیری این‌همه دردسر به بار می‌آورد، لطفاً دعای خیر مادربزرگ‌های ما را نشنیده بگیر و پیرمان هرگز مکن.

والسلام.

***

 

بعد التحریر:

1. هیچ‌گاه خوش نداشته‌ام نمایش کامنت‌های وبلاگم را مقید به «تأیید نویسنده وبلاگ» کنم. لذا اگر کسی در فضای کامنت‌های وبلاگ بنده، حرف نامربوطی زد یا توهینی به کسی روا داشت، نظر اوست و مسئولیتش هم با خودش خواهد بود. البته، پیام‌های حاوی فحاشی را ـ چه به من باشد، چه به دیگری ـ به محض رؤیت حذف خواهم کرد.

[بعد از بعد التحریر شماره 1: متأسفم که به‌دلیل فقدان جنبه معدودی از کامنت‌گذاران، مجبورم کامنت‌ها را پس از تأیید به نمایش بگذارم! و البته این به معنای تأیید محتوای کامنت‌های منتشرشده، توسط اینجانب نیست.]

2. از سایت‌های خبری و سیاسی و امثالهم، که منتظر گل‌آلود شدن آب‌های فرهنگی ـ اجتماعی هستند تا ما‌هی‌های سیاسی بگیرند، استدعای عاجزانه دارم لطفاً ما را بی‌خیال شوند و به قول دیوارنوشته‌های کوچه‌های بن‌بست، در این مکان تغوط نفرمایند. این دعوا هیچ مربوطیتی به سیاسی‌کارها و «خبرگذار»های سایت‌های سیاسی ندارد. این را گفتم که بدانید مسئولیت رسانه‌هایی که از ظن خودشان یار همه می‌شوند ـ و احتمالاً این نوشته مرا نیز لینک کرده‌اند یا می‌کنند ـ نیز به بنده ارتباطی ندارد.

3. نازنین‌دوستانِ خیرخواهم ـ که در مسلمانی و صداقت و فضل و بزرگواری‌شان یقین دارم ـ پیغام داده‌اند «بدزبانی و بی‌انصافی را به شیفتگان قدرت و مناصب واگذاریم و به شعر و طنز و ادب بپردازیم.» عرض می‌کنم شما خود شاهدید من در این مدت جز همین که گفتید کار دیگری نمی‌کردم. اما وقتی حضرات اساتید پای‌شان را می‌گذارند روی دست ما و چشم‌شان را می‌بندند و دهان‌شان را می‌گشایند، آخ گفتن و معترض شدن ما گناه کبیره که نیست، هیچ، طبیعی‌ترین واکنش انسانی هم هست.

ضمن این‌که عرض می‌کنم همان‌چه را حضرت امیر(ع) فرموده‌اند و به عنوان حکمت سیصد و چهاردهم در نهج‌البلاغه مضبوط است و زینت‌بخش پیشانی «رجزمویه» من نیز هست:

«رُدُّوا الحَجَرَ مِن حیثُ جاءَ. فَإنَّ الشرَّ لایَدفَعُهُ الّا الشرُّ.»

 

 

  

                       
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 14:40 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 به سالار طنز ایران‌زمین

حضرت ابوالفضل زرویی نصرآباد

که دیر زیاد ـ بعون الله تعالی

 

 

 

قصیده‌‌ی مدحیه

ساقی بده از آن می مشدی‌ت سبویی

تا قایمکی تر کنم از باده گلویی

زآن می که کند زاویه‌ی دید مرا باز

اعطا کندم پنجره‌اي رو به ویویی

کز خانه برون آيم و از خلق ببرّم

بالشت و تشك پهن كنم بر سر كويي

ديوانه شوم، چاک زنم ژیله و کت را

مستانه زنم چنگ به ريشي و به مويي

گر غرّشِ شیرانه ز من بنده نیاید

چون گربه اقلاً بزنم زیر میویی

[هرچند در این اوضاع از بهر «میو» هم

بایست که مخفی بشوی زیر پتویی]

در باغچه‌ی شعر و سخن جنبی و جوشی

در مجلسِ سیگار و فلان گفتی و گویی

این طایفه‌ی طنز چه بی پشت و پناهند

این سلسله بند است به بندی، نه، به مویی...

ساقی بده از آن می مشدی به حریفان

تا هریکی از گوشه‌ای افتند به سویی

شاید که چو مولانا یک مرد برآید

دستی به سبوی می و دستی به کدویی

شاید که پدید آید یک ایرجِ دیگر

تا شعر بیابد نمکی، مزّه و بویی

شاید که وزد باز نسیمی ز شمالی

یا آن‌که برون آيد از این دخمه دخویی

این جمله محال است، بیا تا بنشینیم

با یاری و دودی و کتابی لب جویی

ساقی بنشین با من تا شعر بخوانیم

از شاعر فحل و خفن و نادره‌گویی

آن فاضل برجسته و آن شاعر استاد

آن کز نمک و دود و سخن پر شده گویی

آن سروِ سبیلنده و آن ماهِ مه‌اندود

ترکیبِ تنومندی و پیراسته‌خویی

آن ابرِ کرم، بحرِ سخا، کانِ مروّت

آن معدنِ کم‌رویی و انبارِ نکویی

در فضل و هنر مثل گلی بین نواری

در صدق و صفا مثل پری روی ننویی

ماهي، جگري، باقلوایی، شکلاتی

کیکی، پفکی، شیربلالی، سمنویی

هر تار سبيلش که اسارت‌گهِ جاني‌ست

صد بار زکي گفته به «زندان کچويي»

این وصف چه کس بود؟ اگر گفتی... آری

استاد بلافصل، ابوالفضل زرویی

بايد بروم سر به سراپاش بمالم

پيدا نتوان كرد دگرباره چنويي

اي سروِ قدت برتر از آزادي و ميلاد

اي گویِ لُپت نازتر از تازه هلویی

بي شوق تو بلبل نزند چه‌چهِ مشدی

بی عشق تو کفتر نکند بق ببقویی

هر مزّه که در پای سخن‌هاي تو ریزم

بی‌مزّه چنان شلغم در جنب لبویی

در طنز شمایید فقط صاحبِ فتوا

ماها همه در مکتب‌تان مسأله‌گويي

[اين صنعت اغراق نه خالي‌ست ز واقع

ما چون تو نجستیم،‌ شما نیز نجویی]

*

گر زآن‌که قوافي نمي‌افتاد به تنگي

مي‌شد که از اين دست بگويي و بگويي

ای شاعر، از این بیش مشو مایه‌ی تصدیع

قافیه نمانده‌ست به‌جز «تویی» و «رویی»

اینجاست که بایست ادسّر بسراییم:

ساقی بده از آن می مشدی‌ت سبویی...

 


 

 

 

 

         
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 17:36 توسط امید مهدی‌نژاد| |