نذر حضرت زهرا (س)
بر ساحل شکافته پهلوگرفته بود
ماهی که از ادامه ی شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیره ی دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
از کوچههای شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود
پشت زمین شکست؛ خدا گریه اش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود.
حرفی از زلف و کاکل ندارند
شعرهایم تغزّل ندارند
هر یکی را به حالی سرودم
بیت هایم تعادل ندارند
حال ها می روند و می آیند
لحظه ای هم تامّل ندارند.
دختران زمین تابِ چون من-
شاعری آسمان جُل ندارند
این قفس ها قشنگند، اما
هیچ درکی ز بلبل ندارند
سخت خوش آب و رنگند، اما
غنچه ها بویی از گل ندارند
اوج می خواهم، اما در این شهر
جاده ای جز تنزّل ندارند
از تو می پرسم، ای قلّه دور!
هیچ این درّه ها پل ندارند؟
بگذر از بوسه، ای دوست! داغم
گونه هایت تحمّل ندارند.