تقویم ها را وارسی کردند: افسون مدار دور گردون است
افسون چشم ساحرانی که دستان شان در دست قارون است
ردّی که برجا بود از خورشید در های و هوی سایه ها گم شد
تنها همین مانده ست: رازی که در سینهی فانوس مدفون است
مردی نمی بینیم در میدان چندان که می گردیم و می گردیم
آواز پای مرد؟ افسانه ست، این شور از خلخال خاتون است
بشنو؛ " هنوز آواز پایی نیست" در گوش بیهوش خیابان ها
در شهر بوی مرگ پیچیده ست، این گرگ وحشی تشنهی خون است
ای سینه زن ها! از چه می گویید؟ این نینوا دشت شهادت نیست
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است
آن دورها گفتی سواری بود، اما همین گرد و غباری بود
آری، ببین دستان موسی باز در جستجوی دست هارون است
تقویم ها را وارسی کردند، امروز هم روز اباذر نیست
اینک تو و فردای دیروزت: آیندهی تلخی که اکنون است
آری... ولی انگار نزدیک است، هنگامه ای نو، گیروداری نو
خواب خیابان را می آشوبد رِپ رِپ سم اسب سواری نو
امروز نه، فردا ولی شاید در آسمان گل می کند خورشید
تقویم های کهنه می پوسند، در باغ می پیچد بهاری نو
فردای باران برق می بارد بر تخت دیو و تاج دقیانوس
- امشب ولی...
برخیز بگریزیم هر یک به کنج کور غاری نو
مردان به پای مرگ می افتند،تا از قبیل زندگان باشند:
هر روز در کار شکاری نو، هر شب در آغوش نگاری نو
دیری ست گرد خویش می گردیم در چرخهی تقدیر دیرینی
دیری ست گرد خویش می گردیم، هر دور اما در مداری نو
اما شبی آوار شمشیری خواهد درید این دور باطل را
هنگامه ای برپاست در گیتی: انسان و شیطان - گیر و داری نو
خواب خیابان را می آشوبد یک صبح ضرباهنگ موزونی
در شهر بویی تازه می پیچد: بوی غریب شهریاری نو...
زنگار بر می گیرم از چشمم، در صافی آیینه می بینم:
ها... قهرمان قصه ای کهنه،
هو... در نگاهش ذوالفقاری نو
رجز- مویه
پیغمبران فصّ سلیمانی فرنگ!
آموزه هزاره تان جنگ بود و جنگ
انجیلیان رومی تلمود در بغل!
بر خوان شام آخرتان خمر و خون و بنگ!
از وادی کدام شبِ کفر می رسید؟
با صد کرور لوحه مغلوط تان به چنگ
از دور بعد رستم ما نیز می رسد
هرکول های کوکی! هان، اندکی درنگ!
نخجیرگاه شرقی تان گور می شود
فرعون های فربه! تیمورهای لنگ!
این دیو را به کشتن ما گرم کرده اند
ما بندگان منگِ خدایان هفت رنگ
خوابیم و پنجه بر رخ مهتاب می کشد
گیرم عبث - به ناخن پولاد این پلنگ
پیران مان نشسته به امید و کودکان
در جنگ نابرابر آیینه اند و سنگ
کو کاوه ای که بیرق توفان علم کند
اسکندرانه در شب ضحّاکی فرنگ
شاعر لمیده است و غزل ساز می کند
در وصف خط وخال ظریفان شوخ و شنگ
کار از قلم نمی رود، آری، نمی رود
حالی تو غیرتی کن، معشوق من! تفنگ!
