بالاخره ماه مبارک کار خودش را کرد و بعد از مدتها یک شعر -علی الظاهر- جدی، و شاید هم زیادی جدی گفتیم:
بازگشتن نیست در قاموس پیشاهنگها
هرچه باداباد، پیش آیید، ای خرسنگها!
پشت سر می مانمت، ای اتفاق پیش رو!
کمتر از ذرعیست زیر گام من فرسنگها
پیشرو جنگ است، خفتن آرزوی خام کیست؟
آتش اندازید در اندیشهی اورنگها
در عبور از آزمونها دستچین کردندمان
دور باد از ما حضور فربهها و لنگها
دور شو، اسفندیار حیلهگردان! کور شو
این منم، من، رستمی پروردهی سیرنگها
هان، چه خواهی کرد؟ ای پیشانی تقوافروش!
پینه هایت را سپر کن، آنک آنک سنگها
میرسد مردی که افسار زمان در دست اوست
وز صدای پای او رم میکنند آونگها
اسبها را زین کنید، ای شبنوردان! میرویم
بازگشتن نیست در قاموس پیشاهنگها.
پس از سه روز و سه ساعت که تخت خوابیدی
دوباره پلک گشودی، دوباره خندیدی
به جست و جوی کسی تازه چشم چرخاندی
و در اتاق شلوغ عاقبت مرا دیدی
سلام کردی و از بسترت بلند شدی
لباس گل گلی ات را دوباره پوشیدی
دوباره مثل همیشه ترانه ای خواندی
دوباره مثل همیشه زدی و رقصیدی...
و باز خسته شدی، باز مثل دفعه قبل
سکوت کردی و پلکی زدی و لرزیدی
و باز خسته شدی، باز وقت خوابت بود
کنار جعبه نشستی و چشم مالیدی
و با فشردن یک دکمه، مثل یک خانم
درون بستر پوشال، تخت خوابیدی.