تبليغاتX
رجزـ مویه

رجزـ مویه

شعرهای امید مهدی نژاد

 

 

 

در کلاسهای "هندسه کلام و معماری شعر" یوسفعلی میرشکاک بود که فهمیدم شعر یعنی چه (فهمیدم؟!). مردی که به جرم صداقت و صراحت محکوم به انزواست. و صد البته به جرم برخورداری بیش از اندازه از چیزی که مؤدبین جگرش می­گویند. این شعر را مدتی پس از اتمام آن جلسات گفتم.

 

به: یوسفعلی میرشکاک

 

در این ظلامِ سیه­کاری سلام بر تو که بیداری

نهان در این شبِ بی­روزن نهالِ پنجره می­کاری

 

ستاره­بازیِ تقدیر است، شب است و ماه به زنجیر است

بخوان، دوباره بخوان، دیر است، تو از سپیده خبر داری

 

مگیر بر من اگر گردن به پالهنگِ زمین دادم

نبود رخصت هیهاتم ز بار ذلّت اجباری

 

در این همیشه­ی بی­باران کویر تشنه فراوان است

تو - ای نبیره­ی اقیانوس!- بگو که از چه نمی­باری؟

 

هلا عقابِ افق­پیما! مدارِ همهمه را بشکن

که خسته­اند کبوترها از این دوایرِ تکراری

 

کسی فسانه­ی فردا را به خواب نیز نخواهد دید

مگر تو پرده­ی افسون را ز روی خاطره برداری.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:12  توسط امید مهدی نژاد  |