تبليغاتX
رجزـ‌ مویه

 

 

 

دزدها بيدارند، پاسبانها مستند

گرد خود مي­گردي،‌ كوچه­ها بن­بستند

لاله­ها مجروحند،‌ كاسه مي­گردانند

سروها مسكينند،‌ پاي تا سر دستند

بادها،‌ پرچم­ها، سورها،‌ماتم­ها

- جاي مردان خالي - همه امشب هستند

پي شر مي­گردند،‌ گزمه­ها نامردند

شهر از سگ پر بود، سنگ­ها را بستند

وارث توفانيم،‌ تا كجا مي­مانيم؟

چشمه­هامان خشكند،‌ قله­هامان پستند

آرزو بيهوده­ست،‌ گرد خود مي­گرديم

بي­تو فردايي نيست،‌ روز و شب همدستند

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 20:20 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

 

در سرم پیچیده باری های­وهوی کربلا

می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

 

می­روم افتان و خیزان، از دل بن­بست­ها

جاده ای پیداکنم تا جست­وجوی کربلا

 

تشنگی می­بارد از ابر سترون، می­روم

تا بنوشم جرعه­آبی از سبوی کربلا

 

ترسم این بیراهه­ها با خویش مشغولم کنند

"بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا"

 

من نمی­دانم کی­ام یا از کجایم، هرچه هست

آب­رو می­آورم از خاک کوی کربلا

 

مانده در گوشم صدای پای "هل من ناصر"ی

می­رود تا حشر در من گفت­وگوی کربلا

 

بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم

باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

 

در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟

"بر مشامم می­رسد هر لحظه بوی کربلا"

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:57 توسط امید مهدی‌نژاد| |