با اعتقاد
براي دكتر عماد افروغ:
1
گلسنگ ز سنگ خاره بر ميآيد
با ظلمت شب ستاره بر ميآيد
بر جور سياه جاهلان صبر خوش است
از صبر هزار چاره بر ميآيد
2
اين ميداند، بر آن فسون ميخواند
آن نادان است، كلّه ميجنباند
حرف از تمثيلِ دو لب قيچي نيست
"جور" است كه اسب "جهل" را ميراند
از دولت مردم مهذّب گفتي
از جادوي نسخه مجرّب گفتي
اي دوست! كه ميبينم امروزت را
اين بود عدالتي كه ديشب گفتي؟
4
من ميگويم شرارهها ميمانند
شب ميميرد، ستارهها ميمانند
اما، اما، اگر تو عزلت گيري
بر جاي تو هيچكارهها ميمانند
5
گر روزيِ مرد از قضا غم بشود
حاشا كه سرش پيش كسان خم بشود
اين چار كلام شعر تقديم شما
يك ذره ز رنجتان مگر كم بشود.