تبليغاتX
رجزـ‌ مویه

 

 

با اعتقاد

براي دكتر عماد افروغ:

 

 

 

 

1

گلسنگ ز سنگ خاره بر مي­آيد

با ظلمت شب ستاره بر مي­آيد

بر جور سياه جاهلان صبر خوش است

از صبر هزار چاره بر مي­آيد

 

 

 

2

اين مي­داند، بر آن فسون مي­خواند

آن نادان است، كلّه مي­جنباند

حرف از تمثيلِ دو لب قيچي نيست

"جور" است كه اسب "جهل" را مي­راند

 

 

 

 3

(برای نشستگان بر کرسی بطر):

از دولت مردم مهذّب گفتي

از جادوي نسخه مجرّب گفتي

اي دوست! كه مي­بينم امروزت را

اين بود عدالتي كه ديشب گفتي؟

 

 

 

4

من مي­گويم شراره­ها مي­مانند

شب مي­ميرد، ستاره­ها مي­مانند

اما، اما، اگر تو عزلت گيري

بر جاي تو هيچكاره­ها مي­مانند

 

 

 

5

گر روزيِ مرد از قضا غم بشود

حاشا كه سرش پيش كسان خم بشود

اين چار كلام شعر تقديم شما

يك ذره ز رنجتان مگر كم بشود.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:31 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

 

 

وقت اذان گذشت؛ وخورشید خواب ماند

افسوس، وعده­های خدا در کتاب ماند

 

نم پس نداد ابری بی خیر آسمان

تنها درخت ناحیه بی آفتاب ماند

 

خواب هزارساله غیبت ربودمان

شیواترین سلام خدا بی جواب ماند

 

ازلشکر نهنگ کسی زنده برنگشت

دریا دوباره در کف مشتی حباب ماند

 

دعوای ما حواله به روز حساب شد

دنیا به نام نامی عالیجناب ماند

 

 

 

این جاده­های گیج به جایی نمی رسند

مقصد فریب بود، دروغ سراب ماند.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 21:51 توسط امید مهدی‌نژاد| |