برای دلتنگیهای برادرم احمد خیاطیان:
1
بله:
بیهوده؛ چنان که رفت و برگشتِ نفس
درمانده میان عشق و تدبیر و هوس
گویا این است آنچه بر گردن ماست:
پرواز در آسمانِ معلوم ـ قفس
2
بعله:
در بازیِ آب خاکها گل میشد
وقتی که غرور موج نازل میشد
این تودهی ماسهی مذبذب هردم
دریا می شد، دوباره ساحل می شد
3
شاید:
از اوج گذشته، در سراشیبِ فرود
نومید ز کشف، ناتوانتر ز شهود
اینجا خبری نیست، همیشه گفتیم
برخیز بگردیم ولی؛ شاید بود
4
اینک:
باری دگر به جستجو میآییم
ماییم؛ به جستجوی او می آییم
ای درها! روبرویمان بسته شوید
چون صاعقه از فلک فرو میآییم
5
آری:
مشکن، ای برگ! زندگی باید کرد
در عین تگرگ زندگی باید کرد
برجا باش، ای ریشهی پنهان در خاک!
بر شانهی مرگ زندگی باید کرد
6
حالا:
بر صورت شب خط سفیدی... دیدی؟
آری آری، هلال عیدی... دیدی؟
در نومیدی بسی... ، خودت می دانی
این جا؛ بهتر ببین: امیدی... دیدی؟!
