یا آخرین امید شد از دست
یا آخرین ستاره فروخفت
آن دم که آسمان
چندین ستاره بود به دستش
تا راههای تازهی ناآزموده را
روشن کنند
غافل شدیم از آخرِ این قصّه
غافل شدیم و
راه نیفتادیم...
حالا شب است و ما،
و آن ستارههای سرِ شب
یا خفته اند و یا
با چشمهای بسته به شب فکر میکنند
بیهیچ آرزوی جدیدی
یا انتظار صبحِ سپیدی
مردم هم از قضا
بی حرف پیش شب همه شب خوابند
هم آخرین امید شد از دست
هم آخرین ستاره فروخفت.
و
باور نکنید بعد از این باور را
بر باد دهید باقی دفتر را
در عقده ی دستمال بعد از گریه
آتش بزنید شهر بی قیصر را.
تاریک و سرد، مثل زمین، آسمانمان
اینگونه شد به لطف شما داستانمان
دلخوش به قصههای قدیمی، نشستهایم
تا از غبار سربرسد قهرمانمان
فریادها به ناله و نفرین بدل شدند
فرسود در غبارِ غریبی فغانمان
تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان
دادند گوشهای کری را نشانمان
حالا بدون اسم تو محصور ماندهاست
در چارچوب بستهی دنیا جهانمان
ما خود شکستهایم در این آزمونِ تلخ
دیگر بگو خدا نکند امتحانمان
ای بادهای بیجهت! ای بادهای کور!
بازیچه شد به دست شما بادبانمان
حالا شریک کسب شماییم و بیدریغ
آغشته با هزار دروغ است نانمان
با لقمههای چرب شما بسته میشود
تا وا به حرف تلخ نگردد دهانمان
تقدیم به سرورم محمدکاظم کاظمی که گویا این شعر دلپسندش افتاده است...
