یا آخرین امید شد از دست
یا آخرین ستاره فروخفت
آن دم که آسمان
چندین ستاره بود به دستش
تا راههای تازهی ناآزموده را
روشن کنند
غافل شدیم از آخرِ این قصّه
غافل شدیم و
راه نیفتادیم...
حالا شب است و ما،
و آن ستارههای سرِ شب
یا خفته اند و یا
با چشمهای بسته به شب فکر میکنند
بیهیچ آرزوی جدیدی
یا انتظار صبحِ سپیدی
مردم هم از قضا
بی حرف پیش شب همه شب خوابند
هم آخرین امید شد از دست
هم آخرین ستاره فروخفت.
و
باور نکنید بعد از این باور را
بر باد دهید باقی دفتر را
در عقده ی دستمال بعد از گریه
آتش بزنید شهر بی قیصر را.
