روحم، وبال پیکرم را می فروشم
ته مانده های باورم را می فروشم
شعرم، امیدم، دفترم، مهر نمازم
حتی نگاه آخرم را می فروشم
هم ردپای دوستان رفته ام را
هم اشکهای مادرم را می فروشم
بر شانه ام سنگین تر از تقدیر باری است
گر می خرید از من سرم را می فروشم
روزی عقابی... امشب اما خاکبازم
ای آسمانی ها پرم را می فروشم
عمری در آتش زندگی کردیم و... رفتند
من مانده ام خاکسترم را می فروشم
دیگر نخواهم دید مردی یا نبردی
حتی غلاف خنجرم را می فروشم
...
اینها نیاز رزق امشب بود، فردا
ناگفته های دیگرم را می فروشم
*
برخی از ابیات این شعر را تقدیم می کنم به اسفندیار رحیم مشائی(عی؟)
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت
16:55 توسط امید مهدینژاد| |
