«رجزـمویه» مجموعه بیست و هفت غزل و یک چهارپاره از شاعر شهیر معاصر امید مهدینژاد منتشر شد. این کتاب به همت نشر سپیدهباوران (کتاب آفتاب/مشهد) و به اصرار شخص عابس قدسی به چاپ رسیده و پيشبيني ميشود هيچ تأثيري در جریان شعر معاصر ايران نداشته باشد. براي تهيه اين کتاب ميتوانيد از ناشر محترم (به شماره ۲۲۲۲۲۰۴ که خودش گفته کتاب را با پست به کلیه مناطق ایران می فرستد) سؤال بفرماييد. لطفاْ سوال نفرمایید!
***
محمدکاظم کاظمی
[به نقل از کتاب رصد صبح]
يك
حرفي از زلف و كاكل ندارند
شعرهايم تغزّل ندارند...
اوج ميخواهم امّا در اين شهر
جادهاي جز تنزّل ندارند...
بگذر از بوسه، اي دوست! داغم
گونههايت تحمّل ندارند
اين بيتهاي يك غزل اميد مهدينژاد را ميتوان توصيفكننده حال و هواي كلّي شعرش دانست. او شاعري است محتواگرا و متعهد به يك سلسله ارزشهاي در حال زوال. به همين سبب، كلامش غالباً رنگي از اعتراض نسبت به وضع موجود در خود دارد و اميد به آيندهاي كه گاه شاعر حتي از آن نيز نااميد است، با همة «اميد» بودنش.
ما پيش از اين باري گفتهايم كه شاعران انقلاب ايران پس از جنگ تحميلي و رحلت حضرت امام(ره)، سه مسير را تجربه كردند: تغزل، شعر مذهبي و شعر اجتماعي سياسي. شعرهاي اميد مهدينژاد آشكارا از گروه سوم است، و اين خالي از ارزشي نيست، چون به نظر من ميرسد كه اين سنگر مبارزان كمتري دارد، يا لااقل ميتوان گفت كه جريانهاي فرهنگي مملكت به گونهاي است كه مردم غالباً جذب آن دو نوع اول ميشوند، كه اولي باب دندان مخاطبان شعر است ـ بهويژه اگر از جنس مخالف باشند ـ و دومي متاع رايج جشنوارههاي شعر.
باري، چنين است كه مهدينژاد شاعري متفنّن نيست و تقريباً هيچ شعري ندارد كه نتوان يك هدف جدي برايش متصوّر شد. در همه شعرهايش درگير است و دغدغههاي نسبتاً مهمي دارد. حتي اگر هم شعري به كسي تقديم ميكند، به آدمهايي تقديم ميكند كه آنها درگير با مسايلي هستند.
شايد استغراق در اين تعهّد اجتماعي، در چشم بعضي دوستان جاي انتقاد داشته باشد، كه پس عشق و ديگر مفاهيم ازلي و ابدي كجايند؟ اولاً به گمان من نبايد بسيار نگران آن مفاهيم بود، چون همواره جويندگان و گويندگان خود را دارند. همانگونه كه جهان از عشق خالي نبوده است، از شاعر عاشقانهسرا هم خالي نبوده است. ولي با اين كه هيچگاه از ستم و نامردمي خالي نبوده است، گاهي از شاعران ستيزهگر خالي بوده است، چنان كه از سنايي به بعد، تا عصر مشروطه ما ديگر شاعري جدّي در مباحث اجتماعي نداريم و اين خاليگاه هفتصدساله به راستي هولناك است، آن هم در وقتي كه مردم اين سرزمينها شديدترين مصايب اجتماعي را از سر گذراندند، از تهاجم مغول بگيريد تا استبداد سلجوقي و از جنگهاي داخليِ گوركاني، صفوي، عثماني بگيريد تا تهاجم پنهان و خزندة فرنگيان.
با اين وصف، به گمان من وجودِ شاعراني از اين دست، ضروري است و بايد هر كلامي را كه از در اين مايهها سروده ميشود، قدر نهاد.
دو
مهدينژاد به مفاهيم مذهبي نيز بيعنايت نيست. اما اينها بيشتر پشتوانة شعرشاند و نه دستماية سرايش. يعني او كمتر روي داده است كه شعر براي مناسبتهاي مذهبي بگويد، ولي در شعرهاي اجتماعي و سياسي خويش، به صورت تلميحوار از اين مفاهيم سود ميجويد و اين به گمان من بهتر از آن نوع اول است.
اي سينهزنها! از چه ميگوييد؟ اين نينوا دشت شهادت نيست
اي آهوان خسته! بگريزيد، نام رضا نيرنگ مأمون است...
تقويمها را وارسي كردند، امروز هم روز اباذر نيست
اينك تو و فرداي ديروزت، آيندة تلخي كه اكنون است
يعني من گمان ميكنم كه شكل درست پرداختن به مذهب نيز همين است، استفاده از آموزهها و متون ديني براي الگودهي و جهتبخشي به مخاطبان، و نه صرفاً يك تجليل و توصيف بيهدف و ناكارآمد مگر براي محافل و مجامع.
همين موضعمندي شعر مهدينژاد، گاهي در مضمونپروري هم به كمكش آمده است. يعني او گاه هدفي محتوايي دارد، ولي كلامش از آرايههايي برخوردار ميشود. به واقع اين آرايهها از مسير محتوا به شعر وارد شدهاند.
مُردم ز قلمبازيتان، فصل تفنگ است
شبنامه زياد است، شبيخون بنويسيد
تيري است فراتاخته تا سينة فرعون
سنگي كه به پيشاني قارون بنويسيد...
هيهات كه صبحي بدمد زين شب بيشور
آينده همان است كه اكنون بنويسيد
سه
حالا بحث اين است كه ابزارهاي بياني و مهارتهاي شعري او، تا چه ميزان با اين محتوا جفت و جور شدهاند و به واقع ميان صورت و معني اين شعرها، هماهنگي خوبي وجود دارد يا نه؟ من گمان ميكنم كه مهدينژاد خواسته و يا ناخواسته بعضي از ضروريات اين نوع شعر را فراهم آورده است و بعضيها را نه.
اما آنچه در شعر او بسيار پررنگ است و با معاني شعرش هماهنگي دارد، تضاد است، در اشكال گوناگون. طبيعي است كه در شعرهاي اجتماعي معترض، تضادهاي موجود در جامعه اولين دستماية شاعران ميشوند. حال اگر شاعر از ميان آرايههاي هنري نيز به تضاد بگرايد، لاجرم نوعي هماهنگي ايجاد كرده است.
ولي از آن سوي بايد دانست كه تضاد، يك هنرمندي بسيار پيشرفته و تأثيرگذار نيست. به واقع اين آرايه بيشتر خاص كساني است كه سادهترين شكلهاي تصويرگري را تجربه ميكنند. اين كه بگوييم «فلان چيز فلان طور است و فلان طور نيست.» يك كار ساده است، نه حاصل خلاّ قيتي ويژه:
سخت خوش آب و رنگاند، اما
غنچهها بويي از گل ندارند
اوج ميخواهم اما در اين شهر
جادهاي جز تنزّل ندارند
و يا اگر به نوعي ديگر، بگوييم «فلان چيز خوب، مانع فلان چيز بد شد» يا برعكس نيز كاري است نه چندان ارجمند.
با هر ترانهات كلماتي سبز ميرويد از كوير عقيم، آري
اين خاك، بركتي هم اگر دارد، از التفات باد خراسان است
اما مپاش بذر سؤالت را در شورهزار باير تاجرها
آنجا جواب زخم دلت، شاعر! در طعنههاي شور نمكدان است
اين كه از كوير كلمات سبز برويد و بذر در شورهزار بريزند و زخم به جاي مرهم دچار نمك شود، همه از نوع تضاد است، آن هم با عناصري نسبتاً تكراري.
چنين است كه شعر مهدينژاد را با همه ارجمنديِ محتوايش از نظر صوري قدري فقير مييابيم. من هيچ ندانستم كه چرا او با آنهمه توانايي طنّازي كه در نقيضهگوييها و شعرهاي تفننياش نشان ميدهد، در شعرهاي جدياش اينقدر جدي است. به راستي نميشد شعرش بيش از اين كه هست، آميزهاي از جدّيت و طنز ميبود، همچون شعر اخوان ثالث؟ اتفاقاً موضوع شعرهايش غالباً چنين اقتضا ميكند.
چنان كه باري در نقد شعرهاي جهاندار هم اشاره كردم، به نظر ميرسد كه اگر آن مهدي و اين مهدينژاد را با هم خمير كنيم و در دو قالب (البته يكي بلند و چهارشانه و ديگري لاغر و نحيف) بريزيم، دو شاعر متعادل و يكسان خواهيم داشت. ولي نه، اين كه خوب نيست. قرار نيست آدمها يكسان و قالبي باشند.
باري، در كنار اينها مهدينژاد ميتوانست از ايهام بيشتر سود بجويد و كنايهها، ضربالمثلها و تعبيرهاي زبان عامه را بيشتر به كار گيرد. زبان او ميتوانست قدري مردمگرايانهتر باشد. در شعرهايي كه اين كارها را كرده است، ملاحتي خاص يافت ميشود.
آري، هنوز ارثيه تقسيم ميكنند:
يك مشت كاغذ و دو سه خودكار سهم ماست
كافي است سجدهاي به خدايانشان كنيم
آنوقت، گنج درهم و دينار سهم ماست
حتي اگر سري به صداشان تكان دهيم
تشويقهاي ممتد حضّار سهم ماست
چهار
در بند «دو» گفتيم كه شاعر غالباً به عناصري تكراري چنگ مياندازد، يا درستتر بگوييم چند مجموعة دم دست، در شعر مهدينژاد بسيار ديده ميشود. اين چند مثال براي «كوير» و عناصر متضاد آن همچون «چشمه» و «باران» را ببينيد.
به رغم جاذبة خاك، خاك دامنگير
بتاز چشمه زخمي! در امتداد كوير
و
در اين هميشة بيباران كوير تشنه فراوان است
تو، اي نبيرة اقيانوس! بگو كه از چه نميباري؟
و
به رودخانة يخبسته اعتماد مكن
كوير را به تمنّاي بذر آب بگرد
همچنين است مجموعة «شب» و «صبح» و «آفتاب» و «نور» و امثال اينها ـ كه من براي پرهيز از تفصيل، مثالهايش را نقل نميكنم ـ و مجموعة «سفر» و «جاده» و «اسپ» و لوازم اينها. اين مجموعهها، در شعر سه دهة اخير، بهويژه دهة شصت بسيار ديده شده است. با يك مرور در غزل «دوباره جاده و طوفان، دوباره جاده و گرد» ميبينيم كه صحبت همه از جاده است و صحرا و رودخانه و كوير و خورشيد و شب و ردّ پا و سوار شدن (احتمالاً بر اسپ). و شايد به همين واسطه است كه گاهي شعرهاي مهدينژاد، آدم را به ياد عناصر رايج در شعر يكي دو دهه پيش مياندازد.
و در مقابل، از عناصر زندگي شهري كه بسيار ميتوانست براي شعر اجتماعي سودمند باشد، در شعر مهدينژاد چيز بسياري نميتوان يافت، مگر در شعر درخشان «يك شهر پرندههاي مرده» كه مشخصاً براي شهر تهران سروده شده است و بعضي موارد اندك ديگر.
پنج
به تبع اين تصويرگري نسبتاً عام و كلّي و فاصلهدار از زندگي انسان امروز، سخن شاعر نيز در بسيار جايها كلّي و بدون تأكيد روي مصداقهاي مشخص از كار درآمده است. او با بسيار كسان درگير است و از بسيار كسان دفاع ميكند، ولي چون ابزارها و عناصر كلّي مثل روز و شب و كوير و باران را برگزيده است، شعرهايش به خوبي هدف خود را نشان نميدهند. گويا تيرهايي است كه به سوي مخاطباني مجهول پرتاب ميشود.
البته نبايد فراموش كرد كه اين نوع بيان، سودمندي خاص خودش را هم دارد و سبب ميشود كه شعرها، كاربردهايي عام و ماندگار بيابند. اين كه شاعر ميگويد
پي شر ميگردند، گزمهها نامردند
شهر از سگ پر بود، سنگها را بستند
براي هر زماني كه چنين وضعي در جامعه حكمفرما باشد، مصداق مييابد. به همين سبب، شعر مهدينژاد قدري از قيد زمان و مكان آزاد شده است.
اينجا يك مرز ظريف هست، يعني حفظ بياني كه هم كليّت لازم را داشته باشد و هم جزئينگري كافي را. به واقع بايد كاري كرد كه مصداقهاي شعر روشن باشند، ولي بياني اختيار كرده باشيم كه بتواند مصداقهايي ديگر را هم پوشش دهد.
شش
شاعر سه گونه وزن را در غزلهايش آزمودهاست، وزنهاي كوتاه، متوسط و بلند. من فكر ميكنم از اين ميان، وزنهاي متوسط مثل «مفعول فاعلات مفاعيل فاعلات» با كار او مناسبت بيشتري دارند. وزنهاي كوتاه فاقد آن طنطنه و هيمنهاياند كه در اين معانيِ نسبتاً خشن و حماسي انتظار ميرود. وزنهاي بلند هم قدري كدر و آراماند و حركت و هيجان در آنها بسيار نيست. پس شايد بيسبب نباشد اگر غزلهاي «رود از جناب دريا فرمان گرفته است»، «تاريك و سرد، مثل زمين، آسمانمان» و «در جنگهاي تن به تن آغاز ميشويم» نسبتاً بهتر از ديگر غزلها از كار درآمدهاند. از جانبي ديگر نيز ميتوان گفت كه غالب غزلهاي خوب شاعر، غزلهاي مردّفاند، بهويژه آنها كه رديفي نسبتاً غريب و غيرمعمول دارند.
هفت
رباعيهاي اميد مهدينژاد خود بحثي مستقل ميطلبد. ما دربارة اين قالب و مقتضيات آن در نقد شعرهاي ميلاد عرفانپور چيزكهايي گفتيم. با اتكا به آن سخنان، بايد گفت كه رباعيهاي مهدينژاد قدري از طرح رايج و معمول در غالب رباعيهاي امروز (يك مصراع جاندار، يك مصراع نيمهجان و دو مصراع بيجان) فاصله ميگيرد. استحكام ساختاري اين رباعيها بيشتر است و غالباً بدون بيت اول، سخن شاعر ناقص و ناتمام ميماند. اين يعني بيهودهنبودن آن بيت.
و درست به موازات همين قضيه، نقش مصراع چهارم در رباعيهاي مهدينژاد نسبتاً كمرنگتر است. به واقع اين رباعيها بيشتر بر موضعمندي محتوايي و مفاهيمي تكاندهنده و هشداردهنده متكياند تا نكتهيابيها و مضمونسنجيهاي ظريف. و باز شايد به همين سبب است كه رباعيهاي اميد هيمنه و شكوهي خاص دارند.
اين نوع رباعيها، معمولاً وقتي كارآيي بيشتر دارند كه در عين استقلال، نوعي پيوستگي محتوايي با هم داشته باشند، همانند خوشههاي انگوري كه ميتوانند دانه دانه خورده شوند و يا خوشهخوشه، بسته به مقام (كه مثلاً در خانة خودت انگور ميخوري يا در خانة مردم يا بر سر ديوار باغ همسايه). رباعيهاي مهدينژاد تا حدودي اين قابليت را دارند و شاعر شايد به همين ملاحظه آنها را دسته دسته در فصلهايي از كتابش تنظيم كرده است. اين يك راه تازه در رباعيسرايي و رباعيخواني است، چون غالباً شاعران رباعيسرا در ارائة شعرشان در محافل محدوديت دارند. تا ميخواهند حس بگيرند ـ به تعبير اهالي سينما و تئاتر ـ آن رباعي تمام ميشود. در چنين جايهايي يك بسته رباعي ميتواند كارگشا باشد. مثلاً ميتوان گفت بستة رباعي «انتظار» يا بستة رباعي «اعتراض».
