تبليغاتX
رجزـ‌ مویه

 

 

 

ای گیاهِ برآمده! ابتری، بي‌بري هنوز

ای درختِ خزان­زده! از گیاهان سری هنوز

می پرید ای پرندگان روزی از قیدِ آشیان

مانده بر شانه­هایتان اثری از پری هنوز

 

ای دل، ای تودۀ هوس! کی می­آیی به راه پس؟

صبح شد، ظهر شد، ولی لازمِ بستری هنوز

بعدِ عمری رفو شدن، نو شدن، زیر و رو شدن

در همان کاری، ای فلک! سفله می­پروری هنوز...

 

دشنه­ای در غلافِ خون بیرقی سبز سرنگون

می­درخشد در آفتاب تیغۀ خنجری هنوز

لاله‌ها سبز مي‌کنند خونِ گرمِ حسین را

آتشی سرخ روشن است زیرِ خاکستری هنوز

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 8:37 توسط امید مهدی‌نژاد| |