تبليغاتX
رجزـ‌ مویه

 

 

 

 

ببينيد سجیل را...

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:11 توسط امید مهدی‌نژاد| |

 

 

شعر قديمي است.

درد هم قديمي است.

هنوز همان و باز هم همان.

این چار کلام نذر خون پاک شهداي اين‌روزهاي غزه.

 

 

پیغمبرانِ فصِّ سلیمانیِ فرنگ!

آموزۀ هزارۀ­­تان جنگ بود و جنگ

انجیلیانِ رومیِ تلمود در بغل!

بر خوانِ شامِ آخرتان خمر و خون و بنگ!

از وادیِ کدام شبِ کفر می­رسید؟

با صد کرور لوحۀ مغلوط­تان به چنگ

از دورِ بعد رستمِ ما نیز می­رسد

هرکول­های کوکی! هان، اندکی درنگ

نخجیرگاهِ شرقیِ­تان گور می­شود

فرعون­های فربه! تیمورهای لنگ!

 

این دیو را به کشتنِ ما گرم کرده­اند

ما بندگانِ منگِ خدایانِ هفت­رنگ

خوابیم و پنجه بر رخِ مهتاب می­کشد

گیرم عبث ـ به ناخنِ پولاد این پلنگ

پیران­مان نشسته به امید و کودکان

در جنگِ نابرابر آیینه­اند و سنگ

کو کاوه­ای که بیرقِ توفان عَلَم کند

اسکندرانه در شبِ ضحّاکیِ فرنگ؟

 

شاعر لمیده است و غزل ساز می­کند

در وصف خطّ و ­خالِ ظریفانِ شوخ و شنگ

کار از قلم نمی­رود آری، نمی­رود

حالی تو غیرتی کن، معشوق من، تفنگ!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:43 توسط امید مهدی‌نژاد| |