تبليغاتX
رجزـ‌ مویه - اين بود عدالتي كه ديشب گفتي؟

 

 

با اعتقاد

براي دكتر عماد افروغ:

 

 

 

 

1

گلسنگ ز سنگ خاره بر مي­آيد

با ظلمت شب ستاره بر مي­آيد

بر جور سياه جاهلان صبر خوش است

از صبر هزار چاره بر مي­آيد

 

 

 

2

اين مي­داند، بر آن فسون مي­خواند

آن نادان است، كلّه مي­جنباند

حرف از تمثيلِ دو لب قيچي نيست

"جور" است كه اسب "جهل" را مي­راند

 

 

 

 3

(برای نشستگان بر کرسی بطر):

از دولت مردم مهذّب گفتي

از جادوي نسخه مجرّب گفتي

اي دوست! كه مي­بينم امروزت را

اين بود عدالتي كه ديشب گفتي؟

 

 

 

4

من مي­گويم شراره­ها مي­مانند

شب مي­ميرد، ستاره­ها مي­مانند

اما، اما، اگر تو عزلت گيري

بر جاي تو هيچكاره­ها مي­مانند

 

 

 

5

گر روزيِ مرد از قضا غم بشود

حاشا كه سرش پيش كسان خم بشود

اين چار كلام شعر تقديم شما

يك ذره ز رنجتان مگر كم بشود.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:31 توسط امید مهدی‌نژاد| |